محمد بن عبد الله بن عمر

183

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

حكايت پنجم - قدوم بنى حنيفة ايشان از جانب يمامه « 1 » با مسيلمهء كذّاب به مدينه آمدند ، به خدمت سيد ، عليه السلام ، و [ مسيلمة ] برقعى « 2 » فروگذاشته وچوبى خرما در دست داشت ، واز سيد ، عليه السلام ، سؤال‌ها مىكرد وجواب مىشنيد ، تا به آنجا رسيد كه در رسالت [ شركت ] طلبيد [ گفت ] يا محمد ، جانب يمامه « 3 » به من بازگذار . سيد ، عليه السلام ، فرمود : اگر اين چوب خرما از من طلبي كه در دست دارى ، به تو ندهم ، فكيف يمامه . وبازگشت ومىگفت : محمد در رسالت مرا شريك گرفت . وكلام مسجّع ترتيب مىكرد به مشابهت قرآن وگفتى كه من نماز از شما برداشتم ، وخمر وزنا بر شما حلال كردم . واضلال مردم مىكرد تا قوم بنى حنيفة مرتدّ گشتند وبا وى متّفق شدند « 4 » . حكايت ششم - اسلام أهل طيّىء زيد الخيل « 5 » ، كه مهتر أهل طىء بود ، خصال‌هاى نيكو داشت وبا جمعى از أهل طىء به خدمت سيد ، عليه السلام ، [ آمدند ] ومسلمان شدند . وسيد ، عليه السلام ، فرمود : هيچ كس از عرب به بزرگى پيش ما ياد نكردند كه چون وى را بديدم ، كمتر از آن بود كه از خود مىنمود ومرا مىگفتند ، الّا زيد . وسيد ، عليه السلام ، أو را زيد الخير نام نهاد ، وحوالي طىء به اقطاع « 6 » به وى داد ، وفرمان‌ها از بهر وى نوشت . وچون بازمىگشت فرمود * : عجب باشد كه زيد ، از وخامت هواي مدينه ، هلاك نشود . ودر حال كه زيد به طىء رسيد ، وى را تب گرفت ودر آن تب وفات يافت « 7 » . حكايت هفتم - اسلام عدىّ بن حاتم الطّائى عدىّ بن حاتم الطّائى حكايت كرد كه مرا هيچ كس از پيغمبر ، عليه السلام ، دشمن‌تر نبود ، به سبب آن كه من ترسا بودم ، ودر ميان قوم خود مكرّم بودم . واز لشكر سيد ، عليه السلام ، مىترسيدم كه بيايد ، وقوم من از طاعت من بيرون برند . ومرا هلاك كنند . واز انديشهء لشكر

--> ( 1 ) . در أصل : يمن . يمامه كه آن را جو ( به فتح أول وتشديد ثاني ) نيز مىناميده‌اند ، ناحية وشهري بوده است در عربستان مركزى . آن ناحية داراى آبادىها ونخلستان‌هاى فراوان بوده وگندم آنجا به خوبى شهرت داشته است . قوم جديس ( به فتح أول ) وطسم ( به فتح أول وسكون دوم ) در آن ناحية بوده‌اند . ( 2 ) . برقع : نقاب ( معين ) ( 3 ) . در أصل : به متابعت از سيره ، وبه خلاف متن عربى ، ج 4 ، ص 222 ، همه جا : يمن ويمامه . وعبارات داخل [ ] از سيره ، نقل شد . ( 4 ) . اين حكايت در سيره ، ص 1026 - 1028 ، آمده است . ( 5 ) . در أصل : زيد الخير ( 6 ) . اقطاع دادن : بخشيدن پاره‌اى از زمين خراج وملك به كسى براي تأمين معاش أو ( معين ) ( 7 ) . اين حكايت در سيره ، ص 1028 و 1029 ، آمده است .